آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

32.دندونم درد میکنه!

رفتم دکتر و عکس انداختم و امروز رفتم پیش یه دکتر دیگه و کشیدمش رفت پی کارش! ولی درد میکنه! دندون عقل بود خدابیامرز! الان بی عقل شدم یعنی؟ از قبل داشتم یعنی؟ حالا چیکار کنم یعنی؟:دی پریروز رفتم مطب پسرخاله ی مامانبزرگه تو دزاشیب ... از برخوردش خوشم نیومد ... منم گفتم دیگه پیشش نمیرم! امروز رفتم پیش دکتری که دوستای مامانی معرفی کردن ... خیلی دکتر ماهی بود آمااااااااا خیلی گرون میگرفت ... نمیدونم در کل گرونه یا این انقدر گرون میگرفت؟ بالاخره مطبش اندرزگوئه و کرایه ی مطب بالا ... باید جبران بشه ... دندونی که فقط سرجمع 5 دقیقه وقت صرفش کرد 110 تومن گرفت ... امیدوارم این نوشته بعدا باعث خنده م نشه که ای وای همش 110 تومن؟ خوش بحالمون بوده اون زمو...
2 بهمن 1391

31.موش مامان:*

عاشق ماشین لباسشویی مون شدی! کار که میکنه میری میچسبی بهش و تکون نمیخوری! 3 روزه همش تو خونه داری راه میری و سق میزنی! یکککککک صدای بلندی هم میده! مامان قربون اون سق زدنت بره:* امشب رو پای بابا بودی که بخوابی ... بعد هی الکی سرفه میکردی که پستونکت پرتاب شه و بخندی! عزیزمی فینگیلی:* دیروز اومدم بشینم رو مبل پام خورد به لیوان آب شما و ریخت! عین آدم بزرگا یهویی زدی زیر خنده:)) خیلی صحنه ی بامزه ای بود:*
30 دی 1391

29.پینت بال!

دیروز روز بدو بدو بود! عصری آمیتیس وقت دکتر داشت ... از چشم چپش آب میاد و هی قی میکنه ... شب قبلش که خونه ی مهسا اینا بودیم مامانش گفت احتمالا سرما خورده چشمش ولی بابا مرتضی یادم انداخت که زمان تولدت هم همینجوری بودی ... یادته؟:دی دکتر گفت آلودگی تو چشمت رفته و بهت قطره داد ... روزایی که زیر دستگاه میذاشتیمت همش یه طرف چشم بندت کثیف میشد ... خلاصه که باز هم چشم چپت مشکل داره:( دکتر برات قطره نوشت ... زینک رو هم باید شروع کنی کوچولو ... رفتم داروخانه ایرانیشو بهم داد ولی بهت ندادم تا امروز بابات رفت خارجیشو برات گرفت ... شب ساعت 7:30 با مسعود و دوستاش قرار داشتیم بریم پینت بال و نمیشد شما رو ببرم چون خیلی کوشولویی و هوا هم بسیار سرده ... اگه ...
28 دی 1391

30.ما و مهمونهای عزیزمون:)

امروز دوستای مامی سایتی مامان اومدن دیدنت دخترکم:) خاله شیدا - خاله فیروزه و شایان گلی -خاله انسی - خاله سامره - خاله منیژه - خاله ساره و خاله مریم ... بقیه نتونستن بیان ولی ما همش یادشون بودیم :* خاله منصوره هم زنگ زد و باهاش حرف زدیم ... دلمون براش تنگ شده خاله منصوره بیا ببینیمت خو! بعد برامون کلی چیزای خوشمزه آوردن:) خاله شیدا شیرینی برامون آورد ... خاله منیژه برامون پای سیب آورد که خودش درست کرده بود و اون یکی خاله مریم با اینکه خودش نیومده بود ولی زحمت کشیده بود برامون شیرینی دست ساز خوشمزه ای فرستاده بود:* یه کارت هدیه هم لطف کردن برای شما آوردن ... آماااااااا من از همه شو عکس گرفته بودم که برات بذارم ولی دستم خورد اشتباهی همه رو ...
28 دی 1391

28.یافتم ... یافتم!

یعنی ارشمیدس هم انقدر ذوق نکرد که من کردم حالا بگو با چی؟! قدیم ندیما که آنیتا به دنیا اومد 2 تا مکعب رنگی رنگی براش خریدم ... یعنی در حقیقت 4 تا گرفتم ... دو تاشو دادم به آنیتا 2 تاش برای نی نی خودم که آمیتیس خانوم گل باشه :* بعد در یک حالت جوگیری :دی کادوش دادم به کیانا! این دو تا مکعب رنگهای شادی داره و بچه ها از نوزادی جذبشون میشن تا اوووووووووه سال بعد:دی بعدش هرچی دنبالش گشتم دیگه پیداش نکردم ... من از شهرکتاب بوستان گرفته بودمش ... خیلی چیزای دیگه دیدم ولی دلم همونو میخواست واسه موشموشک خودم:* پریروزا با مامان رفتیم دبنهامز ... بغلش یه فروشگاه فرانسوی بود به اسم premaman اونجا دیدم و داغ دلم تازه شد ولی با قیمت نجومی ... البته ه...
27 دی 1391

27.بعضی کادوهای آمیتیس قبل و بعد از تولد

امروز داشتم فکر میکردم در آینده عمرا یادم بمونه کی چی بهت کادو داده! حالا بعضی ها رو یادم نمیره ولی بعضی ها چرا! گفتم برات اونایی که موجوده عکس بگیرم و بذارم فکر کنم برات جالبه :) یه سری ها که پول دادن ... یه سری هم لباس دادن که کوچیک شده و نیستش ولی با همه ی لباسهات ازت عکس گرفتم :) حالا اینایی که دم دستم بودن رو ببین:) اول بابا مرتضی که فوری رفت برات یه وان بکاد خرید:* اینم بابایی و مامانی : این سرویس خوشگل مال جهاز مامان مامانی بوده که بعدش رسیده به مامانی و اصولا باید به من میرسید! ولی مامانی بدجنسی کرد و بهم نداد:دی ولی وقتی تو اومدی دیگه دلش نیومد و داد به تو:* حالا بابات که میگه عمرا بهت نمیدیمش! ولی لااقل عکسشو داشته باش:)) ...
26 دی 1391

26.بابا - عمه!

خیلییییییییی بامزه شده ... همش داری راه میری میگی عمه! باباتم فوری پشتش میگه بابا! بعد با همون ریتمی که بابات میگه بابا تو میگی عمه! بابات دوسیلابی میگه با با! تو هم میگی عم مه! قربونتون برم من:*
24 دی 1391

25.خونه ی ما!

ما اسفند 89 اومدیم تو این خونه و من از موقعی که خونه رو دیدم عاشقش شدم ... حالا غرض از یادآوری اینکه دیشب تو دستشوییمون بوی نم میومد! اینجا 18 واحده با 2 تا سازنده که خودشون طبقات 4 و 5 رو برای خودشون برداشته بودن ... یکیشون هنوز ساکن هستش ولی یکیشون 3 واحدی که واسه خودش و بچه هاش هستش رو فروخته یا داره میفروشه ... که یکی از اون واحدها واحد ما میشه ... همه ی واحدهای اینجا 70 و اندی و 80 و اندی متریه ... بجز اون دو تا واحدی که برای خودشون برداشتن که 170 متریه ... موقعی که ما میخواستیم بیایم اون واحد 70 و اندی متریه رو هم دیدیم ولی همیشه دوست داشتم واحد 170 متریه رو هم ببینم ... بخاطر همین امروز که سرایدار اومد مرتضی رو ببره اون واحد رو ببینه ...
24 دی 1391